پنجشنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۰۹

چشم هایم می سوزند و هجوم بیداد گر اعداد سرم را سنگین می کنند. دلم می خواهد چشمانم را ببندم و در تاریکی پیش رویم هوشیار بمانم....گویی با چشمان بسته بیدارتر میمانم...

ببین برف می بارد !
بعد از زمانی چه دور ....
و برف زیباست ...
چشمانم را باز نگاه می دارم .چشمانم از بازی دانه های برف پر می شوند ..چشمانم گرم می شوند ...

باز چه آرام به رویا فرو می روم ..

سه‌شنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

و تو با آن نگاه شگفت زده ی معصوم ... کلاف سر در گم چه را باز می کنی؟

و مرا به یاد نخواهی آورد ... هرگز مرا به یاد نخواهی آورد!

دوشنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۸

بالاخره اومدم تو .....
آخیش !!!!!

شنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۸

i want to paint !
today i'm painting again!
fall make you paint .....

جمعه ۱۰ اکتبر ۲۰۰۸

سلام شهر من،
با آسمون آبی و ابر های سفید ...
خیابونای آشنا،
آدمای نیمه آشنا،
و آشناهای غریب.

امروز رفتم تو 24 امین سال از زندگی زمینی ام !
18مهر1387
باز زندگی با همه ی پوچیش اومده وایستاده جلوم ، زل زده تو چشمام...
محکم گلومو فشار می ده !
منم جلوش می ایستم ... محکم .... خونسرد...
راست زل می زنم تو چشاش ...
من زندگی می کنم ...
با زشتی ها می جنگم ، هر جا که باشم ...
امروزبرای اتاق خالیم گل می خرم ...
امروز می دوم ...
امروز هستم ...

پنجشنبه ۲ اکتبر ۲۰۰۸

دلم می خواست برم ...
برم وسط دره ی پاییزی راه برم ... چشامو ببندم ، بعد یه هو باز کنم و آسمون با تمام آبی ایش راست بره تو چشام ...
دلم تنگ شده بود برای سردی خیس صبح خیلی زود ... برای بیرون اومدن یواش آفتاب از پشت کوه ها و رها شدن تو گرمی زردش وقتی از اون پشت میاد بیرون ، رو درختا نور می پاشه و ... رو من .
دوست داشتم برم ...
اما ...
خوب نرفتم دیگه ... چه می شه کرد ؟؟؟